تبليغاتX
اندیشه آزاد
باز بايد سرنوشت از سرنوشت
 وبلاگ جدید
سلام دوستان ببخشید با تاخیر چند روزه ام وبلاگم رو عوض کردم نمی دونم چرا اما دیگه حوصله این وبلاگ رو نداشتم این هم آدرس وبلاگ جدیدمhttp://torn.blogfa.com/
|+| نوشته شده توسط امین در Mon 17 Sep 2007  |
 یک خدا
درست است دیر زمانی است دیگر دلم به نوشتن نمی رود دیگر آرزوی نویسندگی نمی کنم اما باز موضوعاتی است که نظرم را جلب می کند احساس من هر چه باشد پوچجی فلسفی نیست  خواستم این را حتما بگویم که این بزرگ گویی ها به من نمی آید دوست ندارم مانند جماعتی شوم که در کافه می نشینند و تنها از روشنفکری اسمش را همراه کمی کلاسش یاد گرفته اند کل نظریات فلسفی را در قهوه تلخ می بینند روشنفکر از دید من یک مبارز یک آزاده است که من نه مبارز و نه آزاده ام یک انسان در بند چگونه ادعا کند که فکرش روشن است روشنفکری شاید امروز اصطلاحی باشد برای حرفهای غیر قابل فهم زدن اما در فرهنگ لغت خالی من به معنای آزادگی است دوست خوبم تویی که می گویی حرفهایم ناشی از سیاست زدگی است تویی که حس می کنی یک دروغگویی بیش نیستم بدان شاید راست بگویی اما دوست دارم اینگونه نباشم این پست شاید زیاد حالت دفاعی داشته باشد اما می ترسم جزو کسانی حساب شوم که از هم صحبتی با انها هم عذاب می برم

اما بگویم برایت از پل عابر پیاده ام هر روز درد هایش بیشتر می شود آنجا هم دیگر آرامشش را از دست داده است(آرامشی از دوری و نزدیکی به زندان شهرها)مدتی است کسانی را می بینم که رد می شوند بدون محبت صدای غرورشان تا ساعت ها بعد در فضا موج می زند آرامش محیط مظلومانه من با فریاد های من بهترم انسان ها از بین رفته است می ترسم از اینکه مانند آن مرد مغروری شوم که با افتخار دست های نامزدش!را فشار می دهد و از اینکه توانسته قدرتش را ثابت کند لذت می برد لذتی در مغلوب کردن رقیبش در یک جنگ عشقی می ترسم قدرت پرستی شوم که با هر چیز خواهان زندگی است می ترسم آیا شده تو هم بترسی از اینکه شبیه دیگرانی شوی که دل خوشی ازشان نداری؟

|+| نوشته شده توسط امین در Tue 21 Aug 2007  |
 دیگر خواهم مرد
کنار اتوبان شلوغ سردرگم مشغول قدم زدن هستم هوای اطرافم دودی است ماشین ها یکی یکی رد می شوند شاید بی اطلاع از بلایی که هر آن ممکن است بر انها بیاید بلایی که از زلزله و ایدز و طاعون هم بدتر است (ناگهان یاد طاعون کامو می افتم همانی که سارتر و او را جدا کرد یعنی کل روشنبینی او در این اسم خلاصه می شود:طاعون) بلایی همه گیر تر از بدترین بیماری ها و ناشناخته تر از سرطان بلایی از سیل مهیب تر و از مرگ سخت تر ماشین ها بنزین را می سوزانند و با سرعت و شاید ترس از دیدن یکدیگر از کنار هم رد می شوند آن بلای عظیم هم در کنارشان است بلایی به اسم هویت گم شده بلایی به اسم اقتصاد گرایی افراطانه بلایی به اسم ندانستن آری بدترین بلا همین ندانستن همین دانستن ندانستن ها همین مرگ های تدریجی ذهنی است و ذهن همان مرکز زندگی مهم ترین عضو و....گفته بودم مدتی است افسار نوشتار از دستم رها شده خرده بر من مگیر که چنین بد می نویسم بار دیگر صدای سوختن چیزی هواسم را جمع دنیا می کند دود را از ریه ام بیرون می دهم مرگ را می بینم دیگر چیزی نخواهم نوشت دیگر خواهم مرد و تو قاتل منی ای دنیای بی سر و ته شاید به قول شما این احساسات علائم بلوغ باشد اما سخت است مرگ در بلوغ ذهنی من نگاه می کنم به اطرافم اتاقم را می بینم با تمام کتابهای به هم ریخته اش با تمام افکار شلوغش هنوز مرگ را می بینم حواسم کجاست؟ من نیز مرده ام شاید تو هم مرده باشی بیا قیامت کنیم بیا مردگان را زنده کنیم
|+| نوشته شده توسط امین در Mon 13 Aug 2007  |
 یک استبداد
می خواستم چند روز قبل درباره استبداد و جامعه ملل بنویسم که بر می گشت به محدودیت های آزادی و ...که راه حلی چون جهانی شدن برای تمام ملل ندارد اما وقتی دیروز می خواستم برم دفتر مجله ۴۰ چراغ نگاهی هم به دفتر شرق انداختم انگار یک خانه ارواح باشد اگر شما قبل از توقیف این دفتر را می دیدید حرف مرا تصدیق می کردید یک دفتر لبریز از کسالت یک دفتر از ترس دوبار توقیف

نمی خواهم ذکر موصیبت شرق را بخوانم که کاری است بیهوده

هم میهن هم توقیف شده که البته از دوستان محمد قوچانی بعید هم نبود انگار دوست ندارند ا هی جا بنویسد یا کار کند در این باره هم بحث نمی کنم نه از وضع گشت ارشاد هم نمی گم از فیلترینگ سایت ها هم نمی گم از هیچ کدام این بحث ها نمی خوام حرف بزنم حتی از دیوارهای ترک خورده شرق هم بحث نمی کنم از دیوارهایی که انگار دلارهای آمریکا خوب بهشون نرسیده من فقط می خواهم از زندانی بزرگ حرف بزنم که همه ما را در برگرفته است می خواهم از زندان بانهایی بگویم که هر روز زندان را برای خود و دیگران تنگ تر می کنند می خواهم از مومنانی بگویم که مخالفین را دشمن و جاسوس می نامند ودرج گند های دولت را خیانت به شهدا و ارزشها می خواهم از افرادی بگویم که ساده آبرو می برند و باز دم از مظلومیت خود می زنند آری می خواهم بعد از دیدن مرگ تدریجی اندک آزادی ایران از زندان مخوف و فاشیستی آینده بگویم من یک جادوگر نیستم من یک رمال یا رسول نیستم اما آینده را می بینم آینده ای نه چندان خوش برای هر یک از ما مهم نیست اینجا ایران است یا فرانسه یا آمریکا هم این است که دنیا شده است یک زندان یک زندان بزرگ هر جای دنیا به شیوه خود مقاله من از کلماتی به درد نخور ایجاد شده بود که شاید برای معنای هر کدامشان نیاز به توضیحی چند دقیقه ای داشتم اما فقط می خواست این را بگوید که تا انسان ها خود را در زندان های خود ساخته ای به اسم وطن محدود می کنند باید بدانند که هر روز زندانشان تنگ تر خواهد شد فقط همین ای زندانی یا زندان بان بدان که روزی می رسد که شاید دیگردیر شده باشد برای هر فراری تا می توانی آزاد باش آزاد حتی در این زندان مخوف

|+| نوشته شده توسط امین در Fri 10 Aug 2007  |
 
نمی دونم چی بنویسم یعنی می دونی به جایی رسیدم که هر چی فکر می کنم موضوعی رو نمی بینم که دیده نشه و لازم به نوشتن باشه هنوز داستان می نویسم هنوز از درد می نویسم هنوز می خونم اما فقط برای خودم توی یک جوی لجن چه چیز را می خواهی بنویسی که لجن نباشه و نوشته هات رو به بوی گند خودش نکشونه؟

خیلی بدبین شدم مدتیه ارتباطم رو با دوستان قدیمی ام به حداقل رسوندم تا بخونم بخونم و اطلاعات کسب کنم که درد کجاست و درمان چیست؟

سعی نمی کنم رل روشنفکری رو بازی کنم که در این زمینه ها بازیگر خوبی نیستم و زود ضایع می کنم اما مدتیه می خونم و گاهی هم میرم بالای پل دودی راه می اندازم و نگاه می کنم فکر می کنم به نوشته ها به تمام یادداشت ها از هر کس که خوانده ام مدتیه شرایط به سمتی می برتم که باید تنها باشم و این تنهایی اگر هیچ سودی نداشته باشد جلوی حرف زدن زیادی ام را می گیرد و این برای من خیلی خوب است که بیشتر بخوانم تا بنویسم و حرف بزنم و این سکوت داره به سمتی می بره که یک نا امیدی رو به ارمغان بیاره گیج شده ام نوشته هام هم عین فکرهام بی سامون شده نمی دونم فعل و فاعلم رو کجا به کار می برم گیج شدم از اون سرگیجه های لعنتی و سردردهای دائمی گرفتم گنگ و لال به دنبال حقیقت و آیا سعادت و حقیقتی هست؟

نمی دونم گیج گیجم هنوز چشمم خیسه از دیدن دخترک دست فروش هنوز قلبم پر از درده از صدای سنگسار هنوز زبانم گرفته است از سیاهی اطرافم

 

|+| نوشته شده توسط امین در Sun 29 Jul 2007  |
 

دوستان مدتی است اعدام به یکی از دغدغه های اصلی من تبدیل شده یک سئوال یک سئوال سردرد آور که با ۱۰ تا کدئین هم حل نمیشه سئوال اینکه چرا ما باید از یک فرد آنقدر نفرت داشته باشیم که حاضر به حذف آن از جامعه بشیم و حتی عده ای در این راه دست و سوت و کف و چه می دونم شعار های تکبیر و این چیزها را بزنن  و اصلا براشون مهم نباشه این دستها برای از بین رفتن یک انسان است اعدام با تفکر من جور در نمیاد تفکری که به من میگه به قول گفتگویی از کامو : ما انسان های بدی نیستیم فقط روشنایی را گم کرده ایم .و ما با اعدام روشنایی را هدیه می دهیم یا همان دریچه باریک نور را از فرد می گیریم؟این یک سئوال است که بی جواب مانده هر کس از دید خود جواب می دهد اما جواب درست کدام است؟شرع؟عقل؟ یا از همه مهمتر احساس؟

به عکس بالا نگاه کنید چند نفر با لذت این صحنه را می بینند؟ چرا برای چه مگر چه جذابیتی دارد؟

چقدر از فیلم های عدام سنگسار و....فروش می رود از موبایلی به موبایل دیگر فرستاده می شود و همه با لذت نگاه می کنند اگر شما در جای فرد قاضی بودید همین حکم را می دادید؟

یا اگر شما جای آن شخصی بودید که دسته اعدام را می کشد دکمه اتاق گاز را می زند یا سرنگ حاوی محلول مرگ را در بدن فرد مجرم بخت بگرشته تزریق می کند بودید چه حسی داشتید؟

|+| نوشته شده توسط امین در Thu 19 Jul 2007  |
 یک سرگیجه

این مطلب را یکی دوستان چلچراغی برایم ایمیل کرده بود فکر کنم از خواندنش لذت ببرید ممنون از آمنه که این مطلب تایپ کرد و برایم فرستاد

نمی خواهم دیوار های خانه ام شیشه ای باشد

 

سرگیجه ی شماره ی  50

 

آسیب شناسی حریم خصوصی

ستون چهارم

پرونده «حریم خصوصی»بنا به دلایلی یک هفته به تعویق افتاد.اما فکر می کنم باید همین هفته درباره ی حریم های خصوصی مان حرف بزنیم.پرونده سازی برای حریم خصوصی به اندازه ی کافی دیر شده است.

وقتی چیزی به نام حریم خصوصی وجود ندارد مسلماً پرونده سازی برای آن هم بی معناست. میشود سال ها وسال ها از «بحران هویت»در دنیای مدرن نوشت ما همیشه می دانی هیچ وقت به تو اجازه نمی دهند هویت مستقل خود را داشته باشی.هر چه بیشتر بر حریم خصوصی ات پافشاری کنی و هر چه دیوارهای خانه ات را بالا ببری، بیشتر زیر نطر گرفته می شوی و بشتر فرو می ریزی.کافی است تو را بترسانند.بعد آنقدر می ترسی که نمی  چند سال پیش این موچ وحشت را در  Face off توانی فکر کنی یا شاید می ترسی که فکر کنی.فیلم تغغیر چهره یا

ایجاد کرد که آیا علم ژنتیک با همانند سازی انسان ها خواهد توانست انسانی کاملاً شبیه تو خلق کند که هر وقت لازم باشد وارد حریم خصوصی تو بشود،به جای تو با بچه هایت صحبت کند یا در صورت امکان زیر چند ورق را هم امضا کند؟

در فیلم دشمن مردم این صحنه را که ممکن است که حتی در کفش ها و کمربند های تو میکروفون های ماهواره ای کار گذاشته شده باشد، عرق سرد بر تن همه نشاند. بعد این سوال مطرح شد که آیا دستگاه های موبایل که ای نطور در جهان شایع شده اند دستگاههای جاسوسی دولت ها نیستند؟

با همه این حرف ها شاید بتوانیم نگاهی دیگر به فیلم جنجالی«بولینگ برای کمباین»هم بیندازیم.فیلم مایکل مور بر اساس خشونت های مسلحانه در مدارس آمریکا شکل گرفته(این پدیده را در شماره ی 36 مورد برررسی قرار دادیم)اما مایکل مور در تحلیل این پدیده حرف تازه و تکان دهنده ای می زند.به عقیده ی او علت کشتار در مدارس آمریکا را نمی توان به قانون آزادی حمل اسلحه مربوط دانست چرا که این قانون در بسیاری از کشور های جهان در حال اجرا است و این کشور ها با پدیده ی بی نظیر کشتار در مدارس مواجه نیستند.

مایکل مور این نظریه را هم که علت خشونت نوجوانان آمریکایی را تاریخ سراسر جنگ و خون ریزی این کشور می دانند با مقایسه با تاریخ آمریکا با تاریخ کشور هایی نظیر آلمان و انگلیس رد می کند.از طرف دیگر به عقیده ی مور سینمای خشن هالیوود هم امروزه جهانی تر از آن است که فقط مردم آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد.پش قضیه از کجا آب می خورد؟

مایکل مور در فیلم مستند خود تصویری از خانه های آمریکایی عرضه می کند.خانه هایی که شب ها درهایشان با قفل و زنجیرو دزدگیر بسته می شوند و ساکنان آنها شب ها با تفنگ هایی که زیر متکاهایشان گذاشته اند، می خوابند.مایکل مور خیلی سریع تصویری از خانه های بی درو پیکرکانادا ارائه می دهد:شهری که تنها یک کیلومتر با دیترویت آمریکا فاصله دارد.مردم کانادا در خانه های قفل شده زندگی نمی کنند اما حریم خصوصی آنها محترم تر از شهروندان آمریکایی است.در فیلم بولینگ برای کمباین علت اصلی خشونت مردم آمریکا اخبار شبانه ی تلویزیونی این کشور دانسته شده؛اخباری جز گزارش جنگ ها و غارت ها و قتل ها چیز دیگری برای بیننده هایش ندارد.مایکل مور در پایان فیلم می گوید به طور حتم کسانی هستند که بدشان نمی آید مردم این کشور را در هراس و ترس نگاه دارند.اول خطر حمله ی شوروی بود،بعد ایدز،بعد حمله های تروریست ها،بعد خطر بمب های میکروبی. بحران در آمریکا پایان نمی یابد چرا که در این میان کسانی هستند که از بحران سازی و سر درگمی مردم سود می برند.انسان امروز یک انسان تبلیغات زده است.مثل یک توپ مدام ازاین سو به آن سو غلط می خورد.او دیگر از آن خودش نیست.به او خیلی زود یاد می دهند چه بپوشد، چه بخواند یا که شب ها چه هنگام به خانه برگردد.به او یاد می دهند که چگونه انسان سر به راهی شود و در مواقع لزوم آدم هم بکشد.

ستون پنجم

داستان 1984با همین تصویر پایان می گیرد.وینستون جوان که ازتله ی اسکرین ها و موشهای جاسوس متنفر بود و یک بار علیهنظام جامعه عصیان کرده بود،بعد از یک عملیات بازپروری به طور کامل شست و شوی مغزی می شود وبه سر کارش بر می گردد:

«دیگر نمی دوید،از شوق فریاد نمی زد،به« وزارت عشق» بازگشته بود و همه چیز را به دست فراموشی سپرده بود.همه چیز را اعتراف می کرد و همه کس را به همدستی با خود متهم می کرد.به چهره ی بزرگ و غول آسای «ناظر کبیر»که روی هر دیواری آویزان بود چشم دوخت.چهل سال طول کشید تا یاد بگیرد که چه خنده ای زیر آن سیبیل مشکی نهفته بود.دو قطره اشک از گوشه ی بینی او فرولغزید.اما همه چیز بر وفق مراد بود.جنگ به پایان رسیده بود.بر وجود خود

|+| نوشته شده توسط امین در Thu 19 Jul 2007  |
 یک ترس
شده از همه بترسی و ندونی باید چی کار کنی تا از بین این جماعت که تا دیروز شاید بهترین دوستانت بودند و امروز در دیدگانت به گرگهای کثیفی درست شدن که حتی از سایه اونها هم می ترسی؟

شده هی سعی کنی با یک جمله از ان فرانک خودت را تسلی بدی اما فایده نداشته باشه و این جمله را فقط یک حماقت بدونی؟(هر کسی در درونی ترین ماوای دلش خوب است)چقدر ابلهانه نه؟

وقتی بذر بی اعتمادی در جایی وجود داشته باشه با کمترین تلاشی رشد پیدا می کنه و شاید حتی تمام درختهای خوشبینی که در طول سالهای عمرت چه کوتاه و چه بلند رشد دادی رو از بین ببره و جز لاشه ای خوشبینی چیزی رو در ذهنت نزاره؟

تا الان به تاثیر مستقیم جامعه بر ذهن بدون برنامه و پر از حوادثت دقت کردی؟

وقتی فکر کنی هر کسی ممکنه جاسوس تو باشه یا در هر حال ممکنه یکی دستبندی به تو بزنه یا نه حتی بدتر یکی ممکنه تمام افکار و رازهای شخصی تو را فاش کنه؟ بدون اینکه تو حتی کلمه ای به او گفته باشی؟ و فکر کنی از درون تو خبر داره؟

می دونید اینها همه از بازخوردهای رفتارهای مختلف است در زندگی اجتماعی ایران وقتی خبر کنترل حتی اس ام اس ها می شنوی وقتی خبر دستگیری کسی که در خانه اش در درونی ترین و خصوصی ترین جای دنیا برای خودش مشغول هر غلطی بوده یه دفعه با چهره های عبوس یه سری مامور روبرو میشه وقتی می شنوی اینها کسانی هستند که با غیب در ارتباط هستند از خصوصی ترین کارهای تو خبر دارند یا از این دست خرافات که معمولا به خاطر ترس پدیدار میشه می ترسی همین بغلی تو یک جاسوس باشد همین الان تلفن تو کنترل شود وقتی برای من پیغام اخطار اومد راجب وبلاگم که فیلتر میشه فکر کردم من و وبلاگ کوچکم مگر چه بازتابی در جامعه داریم یعنی سیستم امنیتی و اطلاعاتی تا کجاها تا کوچکتریت وبلاگ ها هم می رسه خوب ترسیدم خیلی همون موقع از فرستادن اس ام اس هم ترسیدم از حرف زدن پای تلفن از فکر کردن و حتی خواب دیدن می دانی وقتی فضای جامعه ای به این سمت ها برود ترس ها بیشتر می شود تو هم می ترسی مطمئن باش شاید این برایت عادت شده و دیگر به چشمت نمی آید اما تو هم شاید در دورنی ترین ماوای دلت نه خوب نباشی بلکه یک ترسو باشی ترسی که به خاطر جامعه  و فضای آن به تو رسیده یک ترسوی بی اعتماد

می دونی به بهانه امنیت خصوصی ترین فضاها هم برای ما بدون امنیت شده اند

|+| نوشته شده توسط امین در Sat 14 Jul 2007  |
 یک سیاه

یادم می آید در سقوط نوشته آلبر کامو خواندم که انسان تا بهانه ای نداشته باشد کاری را انجام نمی دهد مدتی می شود این جمله در ذهنم وجود دارد و همه چیز را با آن تمیز می دهم جالب است بدانید که این حرف یکی از واقعی ترین حرفهایی است که تا الان در زندگی کوتاهم شنیده ام ما انسانها تا بهانه ای نباشد تا اجباری نباشد اکثرمان کاری نمی کنیم و این باعث شد از حرفهای این چند وقته زیاد تعجب نکنم یکی از مطبوعات شکایت می کند و دیگری و اختلال مرد و زن در دانشگاه آن یکی دموکراسی را کفر می داند و همان زمان کسی در مصاحبه می گوید هیچ کدام از رسانه ها حق ندارند خود را منتقد دولت بدانند نه خواهش می کنم تعجب نکنید حتی از حرفهای رئیس جمهور محترم هم آزرده خاطر نشوید بالاخره ما افرادی هستیم که برای حتی اعمال خوب هم با اجباری به نام بهشت و جهنم روبرو شدیم

باید همیشه اجباری باشد

به قول کامو زنده باد مراسم تدفین که تمام اجبارها را خلاصه می کند

|+| نوشته شده توسط امین در Mon 9 Jul 2007  |
 ای طلا بانوی ناب خاوری.....
دو تا چشم سیاه داری

روز زن مبارک این یکی از دیالوگهای ثابت است که این چند روز بسیار زیاد می شنویم

تمام مسئولین سعی می کنند بر حقوق زن در ایران و بخصوص در ایران بعد از انقلاب تکیه کنند و ایران یک بهشت بدانند برای زنان و غرب را یک جهنم ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Wed 4 Jul 2007  |
 یک ...

دیشب روی پاتوقم(پل عابر پیاده)ایستاده بودم و عین همیشه نگاه می کردم جوانی را دیدم که روی پله های پل نشسته بود و حال آنچنان مساعدی نداشت رفتم شاید کمکی کنم فکر کنم حدس بزنید چه دیدم یک جوان معتاد را که گوشه ای کز کده بود و تنها داشت سیگارش را دود می داد

.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Sat 30 Jun 2007  |
 یک تخریب

افشای راز فیلم مشکوک خاتمی

فضای مجازی به کمک اثبات درستی مدعای سید محمد خاتمی آمد. به گزارش خبرنگار آفتاب با پیگیری‌های انجام شده در جزییات فیلم جنجالی دست دادن رییس جمهوری پیشین ایران با چند زن ایتالیایی مشخص شد که این فیلم قطعاً مونتاژ شده است. 

پیشتر پس از انتشار این فیلم در یکی از سایت‌های دانلود فیلم در اینترنت، ‌دفتر سید محمد خاتمی رییس فعلی بنیاد باران و رییس جمهوری پیشین ایران این فیلم را جعلی خوانده بود. پس از آن، برخی رسانه‌های خاص با حمله به خاتمی وی را به دلیل عدم شجاعت در بیان اشتباه خود شماتت کردند و حتی کار را به آنجا کشاندند که یک نویسنده جنجالی خواستار خلع لباس خاتمی شد و در پی آن برخی تجمعات در برخی از شهرهای کشور برای پیگیری این منظور تشکیل شد. 

در پی این واکنش‌ها سید محمد خاتمی در یک سخنرانی در میان حامیانش رسما وجود چنین صحنه‌ای را در سفر اخیر خود تکذیب کرد و به منتقدانش اطمینان داد که اگر این همه جنجال برای این است که عده‌ای او را رقیب خود می‌دانند او عطای قدرت را لقای آن بخشیده است و قصد ورود مجدد به صحنه انتخابات را ندارد. 

پس از آن کاربران اینترنتی آشنا با فضای مجازی و فنون مونتاژ تصاویر دست به کار شدند و با تحقیقات گوناگون اثبات کرده‌اند که این فیلم دست‌کاری شده است. شنیده‌های خبرنگار آفتاب حاکی از آن است که سید محمد خاتمی نیز توسط پسرش متوجه این دست کاری در فیلم و جعلی بودن آن شده و با اطمینان بیشتری به صورت علنی و شخصاً این صحنه را تکذیب کرده است. 

بر اساس یکی از بررسی‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها، خاتمی در هنگام ورود به کوچه‌ای که استقبال کنندگان از وی در آن ایستاده‌اند در دست راست خود یک انگشتر سبز رنگ دارد در حالی که در هنگام دست دادن با یکی از خانم‌های حاضر این انگشتر ناپدید شده است! همچنین در تصویر فیکس شده (ثابت نگه داشته شده) لحظه دست دادن، ‌شکل غیر عادی و مونتاژ شده دست وی مشخص است. 

در یک بررسی دیگر برخی از کاربران اینترنتی اثبات کرده‌اند که در صورتی که روی یکی از تصاویر دست دادن زوم (نزدیک) شود، مشخص خواهد شد در کنار دست خانمی که به طرف خاتمی دراز شده سایه واضح دست دیگری وجود دارد. در صورتی که فرد دیگری در کنار خاتمی دست خود را دراز نکرده است!
 

دیدار اهالی شرق را با خاتمی درادامه مطالب بخوانید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Wed 27 Jun 2007  |
 یک ...
 

سلام دوستان به خاطر مشکلاتی که مجال گفتنش نیست ممکنه گاهی دیر به دیر آپ کنم اما در این مدت که نبودم چند کار جالب (حداقل به دید خودم جالب)را شروع کردم که برای فرار از درد بد نبود

این شب ها برای فکر کردن و فرار از همه روی پل عابر پیاده می رم چه باورت نمی شه برای فکر کردن اونجا خوب باشه؟

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Tue 26 Jun 2007  |
 
 

و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي .


اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ....
من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!

دکتر علی شریعتی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Tue 19 Jun 2007  |
 یک جواب
 

سلام دوستان گفتید چند شعر از دکتر علی شریعتی بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد:

خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Tue 19 Jun 2007  |
 یک شریعتی
 دکتر علي شريعتي در دوم آذر ماه سال هزار و سيصد و دوازده در روستاي کاهک از توابع سبزوار به دنيا آمد . پدرش محمد تقي شريعتي از محققان و نويسندگان ديني معاصر و مادرش زهرا اميني است .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Sun 17 Jun 2007  |
 یک نقد
سلام دوستان امروز یکی از دوستانم خیلی به مطلبم درباره دکتر شریعتی ایراد گرفت و البته کمی هم حق داشت حتما در روزهای بعد یک اصلاحیه درباره  اش می زنم چند جا از لحاظ تشبیه کردن افراد به هم اشتباه کرده ام و حداقل جرات بیان این موضوع را دارم که اشتباه کردم کاری به متن قبل ندارم اما حتما یک نوشته دیگر می نویسم اما بعدا
|+| نوشته شده توسط امین در Sun 17 Jun 2007  |
 یک دزدی 2
و این متن برای امید است
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Sun 17 Jun 2007  |
 یک دزدی1
سلام درباره رورتی توی سایت چلچراغ اطلاعات کاملتری دیدم که با ذکر نام می زارم یکی از نینا خانم و یکی از امید جان است  متن اول  برای نینا است
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Sun 17 Jun 2007  |
 یک شبه کلیشه

 

دکتر علی شریعتی 30 است که چشم از جهان فروبسته اما هنوزنفس می کشد در تمام آثار ماندگارش در تمام سخنرانی ها و حتی گاه عکس هایش دکتر علی شریعتی شاید برای یک جوان ایرانی در حد چگوارا باشد برای یک جوان امریکایی و می دانید .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Sat 16 Jun 2007  |
 یک صیغه

صیغه عقد موقت یا...........اجبار در هر چیز

یکی از مباحث روز داخلی شده بود این موضوع بعد از صحبت های وزیر کشور بار دیگر بعد از چند سال سکوت حکومتی در این باره خبر ساز شد و به جراید و حتی کمی هم به صدا و سیما کشیده شد اهمیت موضوع انقدر بود که یک برنامه رادیویی در شبکه جوان به این موضوع اختصاص یافت و یک نظر .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Fri 15 Jun 2007  |
 یک حادثه
وقتی می گویم انسان نمی خواهد ادم شود راست می گویم این انسان مثلا ناطق هر چیز را می خواهد جبران کند و تلافی هر عملی را درست یا غلط در بی آورد سنی از شیعه می کشد شیعه از سنی  عرب از عجم می کشد عجم از  عرب مسیحی از یهودی و مسلمان می کشد و بلعکس این روند تا قیام قیامت با این روند ادامه دارد و کی می خواهد تمام شود خدا می داند فقط خدا.

امروز شیعه به بهانه کار وهابیت از انها می کشد و باز بهانه برای ادم کشی مانند جریان اسرائیل و فلسطین این از ان می کشد و آن یکی جبران می کند

و هیچ کس حاضر به کوتاه آمدن نیست با این روند باید فاتحه جهان آزاد و جهان وطنی و دهکده جهانی را خواند مگر می شود در دهکده ای زندگی کرد که همه به خون هم تشنه اند؟

دنیا با این روند به اوج ابتذال جنایت کشیده می شود و همه ما در این کار مقصر هستیم خداوند به انسان زبان داده برای حرف و گفتگو نه جنگ و خونریزی

نمی خواهم بگویم اگر به هر کشوری حمله کردند او سکوت کند نه!

اما می شود با بیدار کرد ملت ها و هوشیار شدن امت ها جلوی نفرت و خشم را گرفت نه انکه به آن به هر شکلی دامن زد

اگر هر ملتی بیدار شود دیگر دولت ها نمی توانند به بهانه های الکی با هم بجنگند و در این میان مردم را قربانی کنند

 

|+| نوشته شده توسط امین در Fri 15 Jun 2007  |
 یک درد
نمی دونم چرا انسانهای نمی خواهند یاد بگیرند آزاد زندگی کنند و به آزادی دیگران احترام بگذارند هر روز جنگ و خونریزی هر روز محکوم کردن و هر روز زجه کودکان بی گناه بیشتر و بیشتر می شود بار دیگر این حادثه رخ داد بار دیگر افرادی برای رسیدن به بهشت دیگران را کشتند و چه جالب است این نظر که بکشیم از بی گناهان تخریب کنیم مقدسات یکدیگر را تا به بهشت برسیم تخریب کامل حرمین شریفین را به تمام آزاد اندیشان تسلیت می گویم نه تنها به خاطر اینکه شیعه هستم چون یک انسان هستم و امیدوارم بمانم

|+| نوشته شده توسط امین در Thu 14 Jun 2007  |
 یک داستان

مرده

مرده بودم چه بی صدا و چه بی هیاهو مرده بودم چه غم انگیز و بی تفاوت آری من مرده بودم مرده بودم.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Thu 14 Jun 2007  |
 یک نامه
سلام دوستان ببخشید قصد سیاسی کردن این وبلاگ را حداقل فعلا نداشتم اما این روزنامه کیهان نگذاشت

روزنامه کیهان  به قلم حسین شریعتمداری در مطالب سرمقاله امروزش خوب دیگر رسما به توهین و افترا افتاده و حتی زندگی خصوصی افراد را هم افشا می کند این کار نه از کیهان و نه از حسین شریعتمداری بعید نیست کیهان کلا به دنبال کل کل با دیگران است گاه روزنماه اعتماد ملی و آقای کروبی و گاه آقای خاتمی فردش مهم نیست گفتم مهم موضوع برای کل کل و البته سرمقاله ها و توصیه و نصیحت های بزرگ سیاسی ایران!حسین شریعتمداری است بحث درباره غیر اسلامی بودن حرکت او و شباهتش با دشمنان دین و دوری روشش از روش علی(ع)بحثی است تمام نشدنی و البته قدیمی و از انجایی که فکر کنم سن ایشان کمی بالا رفته با تاثیر گذاری اندک من به یک نامه از خود خاتمی در ۳ سال قبل با عنوان نامه ای به فردا جواب او را می دهم و فکر کنم خاتمی می دید این روزها را (نامه کمی بلند است در ادامه مطلب خواهم زد اما امیدوارم حتما بخوانید)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Thu 14 Jun 2007  |
 یک نظر
سلام مدتی نمی شود که از اکران فیلم مرد عنکبوتی ۳ در آمریکا می گذرد که در مغازه های سی دی فروشی ایران با زیرنویس فارسی به فروش می رسد این موضوع بحث من نیست بلکه موضوع حس ناسیونالیستی است که در این فیلم موج می زند و در فیلم دیدن سعی می کنم جانب احتیاط را داشته باشم و وقتم را با هر فیلمی هدر ندهم اما برایم فیلم های آمریکایی که به موضوع ملی گرایی میپردازند جالب است از این جمله فیلم مرد عنکبوتی است در یک صحنه قهرمان اصلی فیلم که منجی بشریت هم هست با پرچم آمریکا در یک صحنه هستند و چند لحظه ای فیلم در همان حالت می ماند شاید اشاره ای کوچک باشد اما همین اشاره ها در دنیای فعلی بیشترین تاثیرات را می گذارند این فیلم را توصیه می کنم حتما ببیند بحث زندانی شدن زندانی ها و محکومیت مجرمان تا مسئله نقد و....در فیلم به صورت غیر مستقیم بحث می شود اتحاد دو دشمن برای نابودی دشمن بزرگتر یکی از موضوعات جالب این فیلم است


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Wed 13 Jun 2007  |
 یک داستان

گاز

مدتی می شود هر چه می نویسم کپی است از آثار دیگران یا نوشته های قبلی خودم ..............


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در Wed 13 Jun 2007  |
 یک عکس
 

ریچارد رورتی

|+| نوشته شده توسط امین در Wed 13 Jun 2007  |
 یک رورتی

 

ریچارد رورتی یک فیلسوف پراگماتیسم بوده پراگماتیسم یک طرز فکر است که در قرن 19 توسط چالز پرس و ویلیام جیمز دو فیلسوف مطرح آمریکایی پایه گزاری شد پراگماتیسم در جهت گیری لیبرالیسم قرار می گیرد و به معنای سود برای اکثریت است به این معنا که همه نظری در جامعه وجود داشته باشد و هر نظری مطرح شود اما آن نظری اجرا شود که به سود اکثریت است پراگماتیسم یک مکتب عملگرا است

رورتی آنچنان که باید در جهت گیری های سیاسی آمریکا قرار نمی گیرد گاه از دمکرات ها و گاه از جمهوری خواه ها طرفداری می کند اما با توجه به نوع نگاهش تمایل بیشتری به دمکرات های آمریکا داشته

او از لحاظ اقتصادی مانند دیگر متفکرین و فلاسفه آمریکایی و غربی از سرمایه داری حمایت کرده است و البته با اندکی تغییر در نوع دید همه گیر غربی

رورتی به تعبیر دکتر فولادوند مانند ویتگشتاین نوع جهت گیری فلسفی اش عوض می شود و از فلسفه تحلیل زبان به یک منتقد تند این فلسفه اروپایی(در دنیای معاصر می توان به فیلسوف دریدا که این نوع دید را قبول دارد اشاره کرد)تبدیل شد رورتی در سفرش به ایران که به کوشش رامین جهانبگلو(فیلسوفی که تا زمانی نه چندان دور در زندان ایران به جرم جاسوسی! به سر می برد) به طرز فکر عملی خود اشاره می کند و این جمله معروف را که در روزنامه هم میهن به مناسبت درگذشت او چاپ شد را می گوید که:غرب از نردبان دمکراسی بالا رفته و به دمکراسی رسیده و اکنون می توان آن نردبان را کنار گذاشت.

و دید او واقعا به همین سادگی و البته عملگرایی بود رورتی انچنان به فلسفه بافی برای رسیدن به دمکراسی اعتقادی ندارد

از نوع دید رورتی که در ایران نیز وجود دارد نوع دید او به پدید آمدن دمکراسی و لیبرالیسم در کشورهاست از طرفداران رورتی دکتر علی میرسپاسی را می توان نام برد که در بومی کردن دید او بسیار خوب عمل کرده است دکتر میرسپاسی از دید به دمکراسی با دکتر سروش مخالف است او می گوید برای رسیدن به دمکراسی لازم به انقلاب و.....نیست می توان از یک طرز فکر اصلاح طلبانه در مرور زمان استفاده کرد نمی خواهد یک تمدن نو اسلامی ساخت بلکه مردم به ساختن این تمدن می روند نمی خواهد کاری خارج از عرف کرد چرا که خود عرف به سمت حقیقت خواهد رفت

رورتی آرمان شهر و ساخت این ایده آل را از طرف فلسفه نفی می کند و چون فلسفه را برای رسیدن به این راه ناتوان می بیند فلاسفه ای که در این تز مقاله دارند را به گفتن دروغ بعد از مدتی فلسفه بافی متهم می کند و از لحاظ عملی حرف او قابل تفکر است

رورتی زبان ساده گویی نسبت به فلاسفه اروپایی داشته و همین زبان ساده را در نظریات عمیق و در عین حال اهداف ساده اش می توان مشاهده کرد او در ایران به دلیل مباحث سیاسی اصلاح طلبانه بسیار مورد علاقه بود اما حیف که هر فیلسوفی بعد از مرگش تازه شناخته می شود و نظریاتش با این حجم در نشریات و محافل نقد و بررسی می شود

 

|+| نوشته شده توسط امین در Wed 13 Jun 2007  |
 یک نظر

حتما درباره نظریات رورتی خواهم نوشت اما اطلاعاتم را باید درباره این فیلسوف بیشتر کنم و بعد نظر بدم

|+| نوشته شده توسط امین در Tue 12 Jun 2007  |
 
 
بالا